صفحه اصلی پیام‌رسان پارسی بلاگ پست الکترونیک درباره اوقات شرعی
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز

87/2/19
7:38 ع

بی خیال پیام نوره دیگه

سلام خدمت همه بروبچ خوب و دوست دانشتنی pnu ای با اراده هایی به مقاومت  به مقاومت (راستی مقاومت گرمایی ویژه کدوم عنصر بیشتره؟ هیچی بابا بی خیال یه لحظه یادم رفت دانشجوی کجاییم! راحت باش) بی مقدمه می گم ، واسه ما که حدودا 4 ترمی افتخار حضور تو این محفل علم و دانش و بستر شکوفایی و نوآوری رو داشتیم تقریبا بیشتر مسائل حله و رفع ابهام شده ، واسه دوستای جدید الورود (آخی ی ی ی نازی هنوز امید به زندگی دارن) که شناخت چندانی نسبت به یه سری مفهومات تو این دانشگاه ندارن یه لیستی از توصیفات تهیه کردم که امیدوارم با خوندنش ابهامات احتمالی رفع بشه!

 

دانشجو: جان سخت ، مومیایی 3 ، بازنده

استاد: روح سوار

پاس کردن: رویای خیس

افتادن: به همین سادگی

تقلب: راز بقا  

کارشناس رشته: خوب ، بد ، زشت

مدرک: بربادرفته

شب امتحان: شام آخر

فارغ التحصیل: دیوانه از قفس پرید

هیئت علمی: رفیق بازی

بازار کار: دیگران (others)

انتخاب واحد موفق: رستگاری در 8:20

روابط دانشجویی : خانم و آقای اسمیت

حراست: طالع نحس ، زهر عسل

والدین دانشجو: مرد سیندرلایی ( با بازی راسل کرو، اگه ندیدید حتما ببینید خیلی قشنگه!!!!!!!)

 

در ضمن خدمت علاقه مندان به فیلم و سینما عرض کنم که این لیست قابلیت اضافه شدن رو به شدت داراست ، پس از دوستان تقاضا میشه درباره مفاهیمی که فکر می کنن هنوز جای ابهام (می دونم سومین باره که این کلمه رو به کار بردم، شرمنده جایگزین پیدا نکردم) برای سایرین داره ، فی سبیل الله به نیت ارتقا سطح فرهنگی دوستانتون ما رو یاری کنن.

      به قول شاعر:

            بنی آدم اعضای یکدیگرند                      که در آفرینش زیک گوهرند

            چو عضوی به درد آورد روزگار             جهنم دگر عضوها را چه کار( اینجوری نباشه)

 


  

87/2/17
7:35 ع

روزی روزگاری در جزیره ای دورافتاده تمام احساس ها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.خوشبختی ،پولداری، عشق، دانایی ،صبر ،غم، ترس.......هر کدام به روش خویش می زیستند تا اینکه یک روز دانایی به همه گفت :هر چه زودتر جزیره را ترک کنید زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت، اگر بمانید غرق می شوید.

تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انباری خانه های خود بیرون آوردند و تعمیرش کردند. همه چیز از یک طوفان شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق ها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند.

در این میان عشق هم سوارقایقش بود اما به هنگام دورشدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شدکه همگی به کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار قایقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد.

آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند !!!!!!

قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب می رفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.

او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود. فریاد زد و از همه احساس ها کمک خواست. اول کس‍ی جوابش را نداد. در همان نزدیکی قایق ثروتمند را دید و گفت: ثروتمند عزیز به من کمک کن.

 ثروتمند گفت: متاسفم، قایقم پر از پول و طلا و شمش است و جایی برای تو نیست !

عشق رو به غرور کرد و گفت: مرا نجات می دهی ؟؟ غرور پاسخ داد : هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی!

عشق رو به غم کرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات بده. اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم، من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم.

در این حین خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند ولی عشق از آنها کمک نخواست.

از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من کمک می کنی؟؟؟ شهوت پاسخ داد البته که نه!!!!!!! من سال ها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری. یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی، همه می گفتند تو از من برتری. از مرگت خوشحال خواهم شد.

عشق که نمی توانست نا امید باشد، رو بسوی خداوند کرد و گفت: خدایااااااا مرا نجات بده.

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد زد نگران نباش ترا نجات خواهم داد.

عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از بهوش آمدن خود را در قایق دانایی یافت.

آفتاب در آسمان پدیدار می شد و دریا آرام تر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند.

عشق برخواست به دانایی سلام کرد و از او تشکر کرد. دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت : من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم چون شجاعت هم قایقش از من دور بود نمی توانست به نجات تو بیاید.

تعجب می کنم که تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟؟

همیشه می دانستم درون تو نیرویی هست که د رهیچکدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساس ها هستی.

عشق تشکر کرد و گفت: باید بقیه را هم پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟؟

دانایی گفت که او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دانایی پاسخ داد : بله این فقط زمان است که می تواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند.

                     نویسنده:کیبورد


  
مشخصات مدیر وبلاگ
 
Brave Heart[0]
 

این یه وبلاگ گروهیه که متعلق بچه های کامپیوتر واحد تهران میباشد.


لوگوی وبلاگ
 

نویسندگان وبلاگ -گروهی
عناوین یادداشتهای وبلاگ
خبر مایه
بایگانی
 
لینک‌های روزانه
 
صفحه‌های دیگر
دسته بندی موضوعی
 
موسیقی


ترجمه از وردپرس به پارسی بلاگ توسط تیم پارسی بلاگ